تکرار از داستان ِ تو بود

و این عمارتِ آینه

پله های زیر زمین

زن بالا که بیاورد

گودال ِ باغچه و حیاط خانه دل بازنبود

کهنه های روی بند و...

باد 

درپرچم ِسه رنگ

رخت ِ عزای من اند

سبز ، سیاه.

سفید ، سیاه.

سرخ ، سیاه.

این جای خانه را پرده های بسته و کسی که روایت نکرد

سیاه بپوشید! 

دیگ های مس از دست های نا بالغ ِ من سفید

مطبخ و تکه های ِ برهنه از گوشت

روغن خانه بوی لباس های ِ پاره می دهد و مرد

سیاهه ی ساطور ِ کهنه

بر تن ِ من و استخوان ها خرد

خرد می شوم

و پای حوضی از انعکاس ِ کاشی

دو بار

تشت  ِ رخت و ردیف ِ روسپی های ِ خانگی

نعره ی کیفور و این مرغ های دو زرده

دورم زدند و دیوارهای ِ اندرونی مدام

از ملحفه های ِ سفید ، سرخ شد.

گونه های من تر

من بیش تر بزرگ شدم

ایران ورم کرده و تن می دهم ، من

تا تاولی که تا دست می زنم

هی خونابه ی حیض

دست از سرم بر نمی دارد

این دار و این انتظار مدام

سرسام گرفته ام و ...

سر در نمی آورد این دار

هر بار

پایان ِ گریه   بیهوده ی من است.

24/9/86

 

 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
امين شاکری

خوشم اومد. خيلي خوب بود. فقط با بعضي جاهاش نتونستم ارتباط برقرار كنم. مخصوصا از اونجايي كه مي گي : خورد مي شوم/ و پاي حوضي..... حس مي كنم يه جورايي شعر گسست...... از اونجايي هم كه سه رنگ پرچمو اونجوري آوردي خيلي خوشم اومد. خيلي تو دل برو بود... بازم حرف هست در مورد شعر ولي اي كاش دانشگاه بودي يا كارگاهي جايي، چند نفره راجع بهش مي حرفيديم................. اگه حوصله داشتي به منم يه سر بزن. مرسي

همزاد

خرد شدن همين که گفت خرد شدن تکه هايش را می ديدم که گوشه کنارها ريخته بود همه را با هم جمع کرديم تا دوباره شکل سابق شود يک تکه گم شده بود. همه تلاش برای بازگشتن بيهوده بود.