شاید یک اتفاق باشد


منزل
قديما
چاپار
 

۱۳٩۱/۱٢/٤

 

تو مشغول مردنت بودی

 

 

وقتی آمد بیشتر به فکر حرفهایی بود که زده؛ تا حرفهایی که قرار بود بزنیم. همین موضوع سکوت را بیشتر از آنچه بود بینمان کش می داد. سلام هم نکرد. طوری نشست که بیشترِ صورتش توی سایه خط داری که نور آباژور روی کفپوش اتاق می ریخت گم شود.
گفتم: «گرفته ای؟» خواست ادامه ندهم. سریع جوابم را داد تا دنبال حرف دیگری نگردم. گفت: «خسته ام. سیگار داری؟» نداشتم. میدانست ندارم. گفت: «حوصله ام سر رفته.» گفتم: «مگه فکر می کردی چی قراره بشه؟ بدتر از اونی نشد که فکرشو می کردی. نه اونایی رو که گفتی، اونایی که بهش فکر میکردی و نگفتی.»
-: توهمشو شنیدی؟ حرفهام...
-: تخمی بود. ولی فرقی هم نمیکرد. هر حرفی بزنی، حتی اگه از قبل آماده کرده باشیس. حتی اگه چند بار از روش خونده باشی. ما باورمون نشد.
-: تو میگی دیر شده؟
-: واسه هیچ کاری دیر نیست. فقط مرگه که فرصت ها رو از آدم میگیره. همیشه می شه برگشت.
-: تو میگی برگردم؟ فایده ای هم داره؟ ... سیگار نداشتی؟
می دانست که سیگار ندارم. همیشه خودش نخی از پاکت بهمن تا نیمه بیرون می کشید و تعارفم میکرد. همیشه روی دستش می زدم و می گفتم بهمن خرو از پا میندازه، تو دیگه چه جور خری هستی؟
-: خریت محض!
-: چی؟ برگشتن؟
-: نه. رفتنت. اون جور که رفتی دیگه کسی باورش نمی شه. ...حتی اگه برگردی.
-:چطوری بود؟ عکس داری ازش نشونم بدی؟
آگهی تسلیت را بستم و از بین پوشه ها، یکی را با اسم 11/6/90 باز کردم. عکس های کوچک تکه تکه روی زمینه سفید پخش شدند. مانیتور را برگرداندم سمتش. اولین عکس را که دید lili را خواست تا بخواند. گفت: «نه اینا رو دیدم.» دنبال چیز دیگری هم نگشت. دوباره برگشت سر جایش و طوری جابه جا شد تا سایه درست روی صورتش همان خطوط قبلی را جا بیاندازد.
صدا توی خانه پیچید. سیگارِخاموش مانده روی لبش را که کبریت کشید توی نور، صورتش را دیدم. بهش گفتم: «دلم برات تنگ شده بود.» گفت: «من هم داداشی.»
-: ...فندک ZIPPOام و ندیدی؟
-: نه. یکسال گذشته. خیلی چیزا رو دیگه هیچ وقت پیدا نکردیم.
-: ...
-: ...

 
 

فاضل گنجی

 

 
L O G O

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

پيوند
pedramp.persianblog.ir
از عرياني يك تنهائي
فاطمه روشن
غزل پست مدرن
پاینده
تاملات نابهنگام
من دات زن
آریادنه

 
[ منزل | قديما | چاپار ]