شاید یک اتفاق باشد


منزل
قديما
چاپار
 

۱۳۸٦/۱/٢٦

 

 

 

 

 

 

 

بیوگرافی

حادثه ای که اتفاق افتاد.

  ( نمایشی در سه اپیزود )

 

فاشیسم راه نجات خود را در این می بیند که به  توده ها    نه حق شان را ، بلکه مجالی بدهد برای بیان ِ خود.

( والتر بنیامین نقل از کتاب زیبایی شناسی انتقادی برگردان امید مهرگان )

 

 

1- این خاصیت نوع بشر است که در معرض تحمیق قرار گیرد ، اگر چه در عصر هوشمندی زندگی کند. فرهنگ و هنر در فرآیندی صنعتی همواره در خدمت ِ قدرتِ سرمایه داری است. این فرهنگ ِ فرآورده در سه حوزه ی اقتصاد ، سیاست و اجتماع ، که زندگی ِ توده ها را پوشش می دهند ، رخ می نماید. این سه حوزه ارتباط های پیچیده ای  با هم دارند و به راحتی قابل تفکیک نیستند. اقتصاد ، در معنای زیر بنا همواره تاثیرات خود را بر سیاست به عنوان روبنا می گذارد و برهم کنش این دو است که حوزه های اجتماعی را ایجاد کرده و تغییر می دهد.[1]

هر دولت ایدئولوژیکی جدا از خواست های سرمایه دارانه ، دست به گسترش الگو های موجود در ایدئولوژی خویش می زند . شعار نویسی روی دیوار ها، پلاکارد ها ، تابلو ها و بیلبورد های غیر تجاری ، رسانه های تحت قدرت دولت و کتاب های درسی  جاهایی هستند که می توان سراغ نشانه های این تلاش گسترده را گرفت.[2]

تلویزیون دولتی آکنده از پیام های بازرگانی است. تبلیغاتی که غیر از رسالت بنیادین خود در جذب نظر مخاطب به عنوان مصرف کننده ی بالقوه ، به گسترش فرهنگی می کوشند که دوام ایشان را تضمین می کند.

وقتی مهران مدیری در باغ مظفرش می نشیند و به جای برنامه ی طنز ، سلسله تبلیغات ِ مایع ظرف شویی گلی  و روغن آفتاب گردان تحویل مان می دهد  همان بهتر که قاه قاه بخندیم تا صدای خنده هایش را نشنیده باشیم.

مدیری با زیرکی تمام آن قدر لجام گسیخته این موضوع را به سطح می کشاند که سویه ی انتقادی ، به طنزی بامزه بدل می شود. انتقاد ِ با نمکی که خود در جهت  تثبیت سرمایه داری تکامل یافته برنامه ریزی شده است. ( انتقاد سازنده!! )

تمامی تولیدات رسانه ی جمعی ، خود تبلیغی بی چون و چرایند. تلویزیون دولتی با ساخت سریال های شبانه نه تنها به تبلیغ دوباره ی کالا های خود می پردازد بلکه رسالت آموزشی ِ خود را  بی کم و کاست به انجام می رساند. خانواده ای که آرامش ِکامل را  تنها با این نوع چیدمانِ منزل ، تنها با این محصولات درجه ی یک کارخانجات و تنها با برگزیدن این ایدئولوژی بدست آورده است.

و لا غیر.

ترسی که از این آموزش ِتمام عیار بر روشنفکر ایرانی سایه می افکند شاید همانی باشد که ویرجینیا وولف را از هنر ِآموزنده (didactic)  در ایدئولوژی فاشیستی[3] ، می هراساند.

در جوامع امروزی ، فرهنگ و هنرِ دولتی  فرآورده هایی هستند که در فرآیند ِ تولیدِ فرهنگی ، تولید شده و در تیراژ وسیع در میان توده ها پخش می شوند. توده هایی که به راحتی تحت این آموزش ها قرار گرفته و رفتار ها و واکنش های عادت شده را الگوی ارزشی خود قرار می دهند.

 

2- «دهه ی فجر» نماد پیروزی انقلاب ایران است. جشنی برای پایان یافتن ِ سلطه ی 2500 ساله. این دوران پس گذشت ربع قرن ( 25 سال ) به نماد دیگری نیز مبدل گشته است. نماد «جشنواره ی فرهنگ». جشنواره ی سینما ، تئاتر ، موسیقی و حتی شعر...

این جشن ها و مراسم با حضوری سه جانبه برگزار می گردند : مولدان ِ فرهنگ و هنر ، مصرف کنندگان ( توده ی مردم ) و دولت.

متفاوت از بسیاری از کشور های پیشرفته که عنصر دولت یا غایب است  یا ( حداقل ) نامرئی ، هژمونی (=سلطه) دولت دست ِ برتر و قوی تر  را در طراحی ، برنامه ریزی و اجرای ِ جشنواره های فرهنگی در ایران دارد و میزان شدت و حضور هنرمندان در این مراسم ، به مقتضای شرایط و احوال داخلی و خارجی هر بار تنظیم و برنامه ریزی می شود.[4]

بدین گونه ، صحنه ی اصلی ِ فرهنگ و هنر نه تالار های سینما ، تئاتر ، موسیقی بلکه جایگاه افتتاحیه ها و اختتامیه هاست. آن جا که دولت مردان و مدیران فرهنگی مانیفست نوین فرهنگی ِ دولت را  درباره ی «نقش و کارکرد فرهنگ» به عرض ِ هنرمندان عزیز!! و اصحاب فرهنگ و هنر می رسانند  تا تکلیف در تقویم فرهنگی کذایی و سالی که پیش روست بر همه کس روشن باشد.

مهم نیست  چگونه و با چه زبانی این تکلیف ها ابلاغ می شوند. به بعضی ها سیمرغ می دهند و فیلم بعضی ها به خاطر نمی دانم کدام مشکل ِ تکنیکی از برنامه ی اکران حذف می شود ، بخش ویژه ی جشنواره را به سینمای معنا گرا  یا دفاع از تکنولوژی صلح آمیز هسته ای اختصاص می دهند یا ...

توده ی مردم در این نمایش بزرگ فقط تماشاگرند. نقشی منفعلانه و برنامه ریزی شده که برای حضور پر شکوه و « میلیونی» شان نظرات کارشناسی  کافی جمع آوری شده است.

عملکرد دولت های مختلف  در این دوران متفاوت بوده اما آنچه یکسان است برنامه ی کلانی است که به جشنواره ای شدن ِ فرهنگ منجر شده است. هژمونی ِ دولت بر این فرهنگ و هنر ِ تکلیف شده ، نقش و خاطره ی این هنر را آن قدر به گوش توده می خواند  تا تفوق الزامی ی سیاست بر فرهنگ ملکه ی اذهان شود. در طی این همه جشنواره نه فرهنگ مهم است نه هنر. مهم است که تصمیمات و برنامه ریزی های مدیران فرهنگی دولتی به بهترین نحو به تماشاچیان ابلاغ گردد.

آقای بلخاری عزیز ! با تقلیل عرصه ی فرهنگی  به« تماشا خانه ی فرهنگی»  همچون تقلیل فرهنگ به «صنعتِ فرهنگی»  ما نیز ( بر خلاف ظاهر حق به جانب مان ) با صرف بیت المال به سمت هالیوودی کردن هنر پیش می رویم.

آن قدر سینمای معنای گرا  به تلویزیون خانگی می ریزیم تا سینما بی معنا شود. آن قدر فرهاد از تلویزیون دولتی پخش می کنیم و آن قدر یار دبستانی ، یار دبستانی می کنیم که ...

ما خیلی وقت است که نه دبستان داریم  نه دانشگاه حتی .

 

3- هنر ِدانشجویی شاید کمترین نیاز را به فروش و جذب مخاطب فرهنگی داشته باشد . درست است که برای یک گروه دانشجویی صرف 40000 تومان  هزینه ی چاپ یک شماره نشریه ی مستقل سخت است ولی بدانید مثلا هزینه ی چاپ یک روز ِ روزنامه ی فلان  با تیراژ فلان از تصورتان خارج است.

هنر ِدانشجویی قرار نیست به جذب مخاطب فکر کند. نشریه ی دانشجویی قرار نیست فروش داشته باشد. ( نه دوست عزیز! نه چمدانی در کار است نه دلاری. )  همین ویژگی منحصر به فرد است که هنر دانشجویی را به هنری آوانگارد(=پیش رو) در سرتاسر جهان مبدل کرده است. هنری که بر پایه های خود می ایستد و هنر دیکته شده از بیرون را به نقد و (حتی) سُخره می گیرد.

با ما چه کرده اند؟

پس از حداقل سه سال کار  در کانون های فرهنگی ( از کانون ادبی ِ یک نفره در سال 83 بگیر تا دبیری مجمع ادبی دانشجویان کل کشور ) حالا چه حرفی دارم بزنم؟ از کوچک ترین ساختارهای دولتی فرهنگ در آن کانون یک نفری گرفته تا معاون وزیر در شورای سیاست گذاری مجامع کانون های فرهنگی هنری کشور  با 50000 نفر عضو.

می گویند سال ِ گذشته کانون های دانشگاه ما ( دانشگاه صنعتی شاهرود ) آن قدر خوب کار کرده اند که مدیر فرهنگی ما (مهندس عباس بادپا) ، مدیر برتر کشور شده است. من هم خوشحال شدم. خود من حداقل در نیمی از این دوره دبیر شورای هماهنگی بوده ام. ولی خوب می دانم کاری که مجموعه ی کانون ها در این دوره انجام داد ، چیزی در راستای همان فرهنگِ جشنواره ای بود. نمی خواهم ارزش کار ِ آن دوره را کم کنم. می گویم این عنوان فرصت خوبی حتی برای من بود تا بگویم ما که برترین بودیم  پس ما بقی ...

مدیر فرهنگی ما با بها دادن به طرح های ابتکاری دانشجویان و سعی در تسهیل اجرای آن ها  ، برتر شد. (حداقل کار خودم را که می توانم نقد کنم. اگر قبول داشته باشید که من هم در این بین نقشی داشته ام.) می خواهم بگویم کدام ابتکار ؟ ما هم شب شعر برگزار کردیم که نگویند نکردی. ما هم فیلم پخش کردیم که نگویند نکردی. ما هم تئاتر اجرا بردیم که نگویند نکردی. ( گرچه در ظاهر نمی گفتند.)  خواستیم با همه جا فرق کنیم و کار آموزشی کنیم  که نگویند نکردی. خواستیم انتقاد کنیم که نگویند نکردی.

 نای و نوا برگزار کردیم . بررسی هنر و ادبیات عاشورایی. آمدیم تا هنر عاشورایی را آسیب شناسی کنیم که چه و چه ... تا ببنیم چرا فلان مداح مُعین می خواند و مردم گریه می کنند.  و چرا دیگر کسی به دیدن تعزیه رغبت نمی کند؟ به من حق بدهید که بگویم نشد. محتوا همان حرف های همیشگی بود. آدم های همیشگی. حتی مقالات رسیده ی همیشگی.

حالا بعد از این سه سال و اندی ، وقتی به ساختمان کانون ها می روم ، حرفی برای گفتن ندارم و اگر کسی از من بپرسد چه حسی داری ، می گویم «هیچ حسی!» و به عکس شاملو روی دیوار می خندم .

انگار یادم می افتد که فروغ حجاب ندارد.

فروردین 86

 



[1] - نشریه پستو ( دانشگاه صنعتی شریف ) شماره ی دوم – مقاله ی فرهنگ بازرگانی – ایمان گنجی

[2] - همان – شماره ی سوم – مقاله ی واکاوی تکنولوژی تا تخریب معنا – ایمان گنجی

[3] - نشریه ی بخارا ( ویژه نامه ی ویرجینیا وولف ) – شماره ی56– صفحه ی 126

[4] - روزنامه ی اعتماد ملی – یک شنبه 9 بهمن 84 _ شماره 8 – خسرو طالب زاده ( مدیر کل اسبق چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی)

 
 

فاضل گنجی

 

 
L O G O

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

پيوند
pedramp.persianblog.ir
از عرياني يك تنهائي
فاطمه روشن
غزل پست مدرن
پاینده
تاملات نابهنگام
من دات زن
آریادنه

 
[ منزل | قديما | چاپار ]