شاید یک اتفاق باشد


منزل
قديما
چاپار
 

۱۳۸٥/٤/۳

 

 

 

چشمانم را مي بندم
جهاني را سرد از ياد مي برم
مي ترسم از زميني كه در من مي گذرد
مي ترسم چشم كه باز مي كنم جهاني براي تما شا نمانده باشد.
مي ترسم فراموش كرده باشم اش
چشمانم هنوز بسته اند
بايد به ترس و تاريكي خو كنند.


انگار خوابم
جاي دستهايم يادم نيست
صداي پاهايم از پشت سرم بر مي گردند
و اين سنگ فرش_بي برف آن قدر سياه هست كه فراموشم كند
دنبال پاهايم مي گردم كه توي كفشهاي كودكي ام جا گذاشتم
بايد ادامه بدهم اين سياهي را
تا جاده را سر گردان كند

تكرار_ تاريكی


مي ترسم چشمانم را كه بازمي كنم جهاني برايم نمانده باشد
من به ترسي كه در من است خو مي كنم
به مرگي كه به جاي پاهايم راه مي رود

و ادامه مي دهم.

 
 

فاضل گنجی

 

 
L O G O

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

پيوند
pedramp.persianblog.ir
از عرياني يك تنهائي
فاطمه روشن
غزل پست مدرن
پاینده
تاملات نابهنگام
من دات زن
آریادنه

 
[ منزل | قديما | چاپار ]