شاید یک اتفاق باشد


منزل
قديما
چاپار
 

۱۳۸۳/٦/٧

 

 

 

 

 

 

خسته نمي شوم.

  

 

 

بگذار سمتِ ديگري نفس بكشم

براي ام آب بيار و ترانه

مرثيه و گندم

من نان خود ام را مي خورم

حرف خود ام را زده ام

تمام ِاين بيست سال

تنها براي زنده گي است كه اين موجود زننده را كوك مي كنم

مي خواهم هنوز چيزي تكان بخورم

تا دور خود ام بچرخم

هرچه بيش تر

 گيج ترم

توي سرام چيزي كرم خاكي است كه هي وول مي زند

جنبنده اي كه هر روز كمتر احتمال دارم

مي خواهم هنوز چيزي تكان بخورم

تابيش ترشكل زندگي بشوم

 

پشت ميزروبه روي تو

ساعت          هي تندتر مي زند          -: "قَ..قَ...قَهوه...كه مي ..مي خو..خوريد!!؟"

پشت پنجره اما ساعت را تنبل مي كند

اين بار هم انتظاري در كار          نبود

 زنيكه هر روز ساعت پنج

نيست كه نباشد.                (نيست كه نيست!

اتفاقي كه قرار است مي افتد و كاري به جاذبه ندارد

مثل نيوتن احمق تر به نظر می رسم

دنبال ِعلت ام

 دنبال جاذبه نه

زنيكه رو سري اش را باد براي اش مي آورد

ساعت پنج كه مي شود

كاري به كارِ كسي ندارم

كاري به بودن و نبودن ندارم

صورت مسئله را جور ديگري طرح مي كنم تا... نباشد.

 

سرام توي كار خودم ام است

مسئله اي نيست

دنبال نيمه ي پر ليوان مي گردم

حوصله ام سر نمي رود

غصه دارم

هر چه مي خورم

گرسنه ترام

 زيرخط  فقرام     بيش تر درد مي كند

مثل مادر بزرگ جاي شكرم باقي است

من هم با خطوط ِ پيشاني

ايمان دارم    حتمن خوشبختي ام اين شكلي است

 هنوز نفس نفس مي كشم

 جاي شكرش باقي است  

زنيكه نبوده هيچ وقت

تنهايي ام را برداشته با خودش  رفته      بيرون

تنها نيستم (احمقي!

بيرون ِ شعري كه با زندگي ام جور ديگري است

در خود ِ خود ماجرا

جايي به اسم متن

دنبال شخصيّت ِ زنيكه

ساعت پنچ مي رسد

زود تر گرسنه ام مي شود 

زير خط فقر

دنبال ِكار نيستم

دنبال ِ علت ام

با اين كه ازهمان ريشه مي آيم عليل نيستم   معلول ام(احمقي!

بيرون نمي روم    (نمي توني بري!

بايد از سوراخ ِ كليد خورشيد را تو بياورم وگرنه خيلي سرد ام است

 اميدوارم

حتمن مي شود كه نشد ندارد

تنها نيستم...؟!

تنهايي ام را  زنيكه نيست برده كه تنها نباشد

تنها نيستم.(احمقي!

اين روزها خيلي به نيمه ي پر يك ليوان فكر مي كنم

پيدا مي شود حتمن كه نشد ندارد

(احمقي!)احمق نيستم

مي فهمم

بايد توي اين ليوان هاي خالي دنبال نيمه ي پرش بگردم

قضيه خيلي ساده است

                   پبدا مي كنم     زندگي ام رنگ عوض مي شود حتمن كه نشد ندارد   

 ٱ

اين طرفي هم نيمه ي پر نداشت

خسته نيستم  (...!

از هر طرف كه آمده باشم

 آدم بي طرفي نيستم

آن طرف نشد ... اين طرفي تر

خسته نمي شوم.

 

 

ٱٱٱ

 

خسته نمي..... مي شوم كه نشد ندارم!

 

 
 

فاضل گنجی

 

 
L O G O

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

پيوند
pedramp.persianblog.ir
از عرياني يك تنهائي
فاطمه روشن
غزل پست مدرن
پاینده
تاملات نابهنگام
من دات زن
آریادنه

 
[ منزل | قديما | چاپار ]