شاید یک اتفاق باشد


منزل
قديما
چاپار
 

۱۳۸٢/٦/۳۱

 

 

 

سلام!

 

يک غزل..

 

چيزي به اسم دل  اگراينجا نمي گذاشت،

سيبي ميانِ دامنِ حوّا نمي گذاشت،

 

آدم که« مغز کله ي خر» را نخورده بود

انسان به سمت واژه ي«زن» پا نمي گذاشت.

 

مي گفت يک نفر، که خدا بعدِ خلقتت

چيزي کشيد رويِ  تو ، حتّا نمي گذاشت_

 

يک پنجره به سمتِ شما منتشر شود

از چشم ها يِ دوخته ام تا... 

 

نمي گذاشت از رويِ تان کپي کنم و مثلِ يک غزل

 يا يک سپيد چاپ کنم يا ....

نمی گذاشت. نه! او نمی گذاشت .«تو» را جمع در« من» ام

حل کرده  مثل حاصلی از  «ما»....

 

نمی گذاشت.

 

می خواست مثل مادر پيرم   خدای ِ تو

شايد هنوز خوبی ما را ... نمی گذاشت

 

من اعتراف می کنم آدم نمی شوم

«من احمقم  ، خرم،سگم...»                               ... اما نمی گذاشت

 

من گفته بودم :«عاشقم.» و گفته بود کاش

سيبی ميانِ دامنِ حوّا نمی گذاشت.

 

                                         4/6/82

 

 

     وَ  ...

 

 

 

 

 

(1)

وقتي چشم های ِ خدا هم نگاهش نکردند

            و پيش ِ زل زده ي ِ آينه صورتش را« باطل شد» کرد

                        و رنگِ تکراريِ لبش را پاک کرد

                                    داشت شبيهِ عروسکِ ماتيک خورده مي شد

 

حالا

            پشتِ ويترين ِ نسر  ِشهر

                        سنگيني ِ هزار چشم ِ دودي

   صورتَش را قنديل مي زند.

                                                  1/2/81

 

 

(2)

 

شبانه...

 

آنقدر سبک بود که

 وقتي بال هايش را باز کرد

                    جاذبه ي ِ زمين شکست.

 

 

 

 

اما ديشب

            که به تيرک چوبي گره مي خورد

                                    سنگين شده بود

       و داشت سنگين تر مي شد

             لحظه

                   به

                        لحظه

سرب

       به

         سرب

                                   9/2/81

 

 

 

 
 

فاضل گنجی

 

۱۳۸٢/٦/٢۳

 

 

 

 

1

دختري ظرف نفت را انداخت خسته يک گوشه ي اتاق افتاد

نيمه شب چند کوچه بالاتر کاملن ساده اتفاق افتاد

 

گفت:« آماده.» بعد با ترديد پنجه هاي فشرده را وا کرد

چند لحظه زمان معطل ماند بعد يک مرتبه چراغ افتاد

 

چند تا عکس کهنه يک نامه همه را پاره کرد دور انداخت

بعد يک تکه« دوستت دارم» وسط شعله ي اجاق افتاد

 

با خودش گفت :«مرگ هم بازي ست به همين ساده گي که من .... »

... خنديد

پسري تکه سنگ را برداشت و کمي بعد يک کلاغ  افتاد

 

شعله قد مي کشيد شب مي سوخت وسط يک اتاق وارونه

 برکه از ماه حرف مي زد و بس عکس هم توي باتلاق افتاد

                                                خرداد 82

 

 

 

 2

باز صحبت از خدا از يکي نبود شد

باز هم ببين خدا گنبدت کبود شد

اژدهاي مرگ بار اين دوباره قصه نيست

 بحث از آزمايش يک سلاح هسته اي ست

جنگ. انفجار. خون. بمب هاي نوتروني

 با تو حرف مي زنم. با تو... گوش مي کني؟

دست هاي مادرم بوي مرگ مي دهد

 بوي خون ريخته بوي مرده يک جسد

کشته مي شوند باز بچه هاي هفت سنگ

باز دست له شده زير چکمه هاي جنگ

دختران ده که نه پنجه هاي آفتاب

 ضجه مي زنند باز توي روغن مذاب

امشب آسمان  چه طور پر ستاره بوده است

شاعر ! اين گلوله کي استعاره بوده است؟

امشب از کدام سمت مي شود گريخت؟... ها ؟

سمت جوخه هاي مرگ؟ سمت سرد خانه؟... يا...؟

 ما نمي رويم . نه ! شهر   شهر ماست  نيست؟

 موش آزمايشيت مرد هاي واقعي ست

بين اين خرابه ها کشته هاي نيم سوز

« ما هنوز زنده ايم»  هاي موشک کروز!

باز انفجار خون  باز گريه زخم درد

قصه هاي له شده در دهان پير مرد

« تلي از جنازه  ها در تهاجمات روز...»

تيتر آخرين خبر روزنامه ي نيوز

پشت مردمم شکست زير بمب ده تني

ها ي با توام خدا! خوب گوش مي کني؟!!

                                                فروردين 82

 

 

 

 

 

 
 

فاضل گنجی

 

۱۳۸٢/٦/۱٩

 

 

 

سلام!

امیدوارم حالتون خوب باشه.

شاید این  یک معارفه باشه ,چون قصد دارم بعدِ تقریباً یک سال این وب لاگ رو در یک مراسم کاملاً مجازی «تولدی دیگر» کنم.

 

«نام؟ هركه مي خواهي
نام خانوادگي؟ خيلي عجله دارم

پدرم؟ هركه مي خواهي
ومادرم همين گاو هاي كنار پياده روست
كه خيلي عجله دارند و سوار تاكسي نمي شوند.»(1)

 

در هر صورت بعداً با هم بیشتر آشنا خواهیم شد.     _امیدوارم_

 

راستی! به عنوان کسی که کمتر از دو سال داره شعر(؟!!) میگه . حتماً  به

«...من دست ِ  من کمک ز دست شما می کند طلب...»

 خیلی محتاجم.(حتی یه نظرِ کوچیک شخصی.)

 

تا بعد......

 

 

(1)      شعری از علی عبدالرضایی...

 

و اما بریم سر اصل مطلب...

 

 

1.

مردِ بدبختِ بي پدر مادر

حاصل ِدست کاريِ يک ژن

آخرين باز مانده يِ انسان

 آدمي تويِ تنگِ اکسيژن



يک فسيلِ هنوز هم زنده

عاملِ انتقالِ يک ويروس

احتمالِ شيوعِ بيماري

ترس ِ يک سرد خانه از فانوس



پيشِ چشمانِ سرد ماشين ها

توي ِيک ظرفِ کاملن بسته

طرح ِتنها و خاليِ يک مرد

مردِ در هم گرفته يِ خسته



گرمي ِچشم هاي يک انسان

و............................. عبور از جداره اي محکم

خبر ِانتقال ِبيماري

عشق ِ بين ِروبات و يک آدم

                   12/2/81

 

 

2.

گفتم نرو دوباره زمين گير مي شوي

تسليم خود نمايي انجير مي شوي

حيف از جواني ات که نمک گير شان شوي

اين بار اگر چه پاي خدا پير مي شوي

يک برده ،يک امير  و يا يک پيامبر

بازيچه ي نمايشِ تقدير مي شوي

تو يک عروسکِ بدِ از قبل مرده اي

فرقي نمي کند به چه تعبير مي شوي

احساس مي کني که به آخر رسيده اي

وقتي از اشتباه خودت سير مي شوي

اين قلب تا هميشه تو را کوک مي کند

بشکن ببين دو مرتبه تعمير مي شوي؟

                   30/3/81

 

 

3.

آدم چپيد توي تن استخواني اش

در آخرين دقيقه ته زندگاني اش

يک پير مردِ زار و چروکيده مانده بود

 يک سيبِ گاز خورده ي سرخ از جواني اش

حتمن قبول داشت که اين بار مجرم است

حتي گذاشت اين دفه« احمق» بخواني اش

مجرم که نه کسي که هوس بازي اش کشيد

خطي به روي موهبت آسماني اش



يک بغض دور چشم چپش مثل اشک شد

افتاد روي عينکِ ته استکاني اش

بالثه هاي خسته نگاهي به سيب کرد

دندان گرفت با هوسِ باستاني اش

«يک اشتباه ، معنيِ يک عمر بردگي است.»

تف کرد رويِ زنده گي و اين معاني اش.

15/6/81

 

  

 خیلی ممنون !

 

 

 
 

فاضل گنجی

 

 
L O G O

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

پيوند
pedramp.persianblog.ir
از عرياني يك تنهائي
فاطمه روشن
غزل پست مدرن
پاینده
تاملات نابهنگام
من دات زن
آریادنه

 
[ منزل | قديما | چاپار ]