شاید یک اتفاق باشد


منزل
قديما
چاپار
 

۱۳۸۸/۳/۳۱

 

سبز سیاه

 

کسی دلش برای من نمی سوزد

روی میز صبحانه
روزنامه با عکس های ایران رژه می رود
قهوه البته کمی تلخ است
همیشه بوده است


اروپایی عزیز!
روزنامه را از میز صبحانه بردار
ملت من قربانی می شوند
و دیدن عکس هایش برای تو ترویج خشونت است.

کمی تلخ است.
قهوه البته همیشه بوده است.

 

 
 

فاضل گنجی

 

۱۳۸٧/٢/٢

 

هشتی در چهار قطعه

 

 

خانه

خانه

چهارخانه برایوان بکش واین مشبک ِخیس

تا بیرون نریزد

و رنگ های وحشی ِ روشن هرجایی ام کنند

 

مجبور ِ این سنگ چین ام

پستو به پستو

تو در تو

در به در

قفل بر در و پاهایم تکان نمی خورند دیگر

من پیر شده ام استخوان ها که درد می کنید؟

 

خانه صندوق و

صندوق خانه

تا سینه در خاکم کردند

دست های من که فتنه اند

وپا هایم

من پیر شده ام استخوان ها که درد می کنید؟

 

چین بر گونه و

سنگ چین بر سینه ام

بند بند می کشند انگشت های مرا

تا جرز های گناه را پر کند

شیطانم من

دورم کنید و دورم را

با ساتنی سیاه

تا شرم گاه حرامم را پر کند

من مدام مرده ام استخوان ها و درد می کنید!

 

 


فرش ِایرانی

 

جوش بزن

دیگ ِ مس از رنگ های وحشی ِ روشن

موهای من سبز

موهای من سفید

موهای من سرخ

و تکه ای ازلاجورد ِ این آسمان را

بر بند های رخت و باد گره می زنم

با دست های خودم            

کلافه ام

سیاه       گره می زنم

سیاه       گره می زنم         کور

و لیلی را با دست های خودم به زیرِ پات گره می زنم      مجنون!

کور       گره می زنم

تا خون ِ بکرم بر فرش های ایرانی

هم-خواب ِ چکمه های تو کنیزی کند

این مرد تکه ای از بهشت من است

گره می زنم

زنم        (نیست؟

پا انداز تازه منم

بر حاشیه ای لال از ترنج و ترنج و ترنج

کورم ،  کورم ، کور          گره می زنم

زنم و مثل نقش های اسلیمی 

زیبا نیستم

تسلیمم

 

دارم از داری که بافته ام اهلی می شوم.

 


مطبخ

 

نه کاشی های آبی و این آسمان

نه ماه و ... ببین چطور عرق کرده تنم می ریزد از من

دیوارهای دوده از سیاه

اشکم نشسته بر تن دیوار و گریه اش گرفته      عکسم

مثل سماور منقوش قل قل می کند و ملا ی این مولانا

قـَالَ در فواید آن ادویه که نعوظ آرد و منی ...

من ای که الف باه کهنه دردم گرفته است

پرده هایم را بکشید ازاین اتاق و پنجره آبستنم

از تاریخ

دردم گرفته

یکی بالا بیاوردم!

دیگ ها ، سیاه از تکه تکه های طاهره جیغ می کشد

سینه ام که چاک می خورد   ازخون من اند

رگ های رابعه آماده اند

با سیر و پیاز رنده شده

شام حاضر است !

 

 


مادر

 

سرم

سرم

که دورم زدند و جای دیگری است تنم

 

زنده ام که بزایم

زنده ام که بزایم

زنده زنده                        سینه ام که چاک می خورد   ازخون من اند

این بره های معصوم 

شیر که دادم

گرگ دامنم را پر می کرد

 

زنده ام

و مثل تکه ای از طبیعت

آغوش و علوفه و آبم را می دهند

زنده ام که بزایم

 

پایم را به آسمان بسته اند

این مرد تکه ای از بهشت من است

زنده ام که بزایم.

 

 
 

فاضل گنجی

 

۱۳۸٦/۱۱/٢٠

 

وبلاگی از آن خود

 

 در شرایط امروز جامعه ی ایران که زنان از فرهنگ مردسالار ِحاکم  بیش تر  از محدودیت های قانون شده رنج می برند  و  شرم و عفت به مثابه صفاتی ارزشمند به باور عمومی جامعه تزریق شده است ،  دنیای مجازی  بروز هویت واقعی و از دست رفته ی زنان ایران را ممکن کرده است.

هویتی زنانه که فراموشی آن تمامی خواسته های جنبش زنان را به سوی پذیرش قالب ها و هنجار های جامعه ی مرد سالار سوق می دهد.

حضور چشم گیر نسل جوان و نوجوان تحصیل کرده به عنوان بدنه ی اصلی جنبش زنان ایران در این فضا تا حدی است که ادبیات دیجیتال به پیش نیازی برای بیان تمامی نیاز ها تبدیل شده است. 

 

آیا ادبیات دیجیتال با سابقه ای کمتر از 5 سال در ایران ویژگی های خاصی را شامل می شود که از گستره ی ساز و کار سنتی ِتولید ادبی فراتر رود؟

شاخص های زنانه  ادبیات دیجیتال کدامند؟ و با توجه به ویژگی های فضای مجازی آیا می توان از ادبیات نوین زنانه و گفتارهای بی پرده زنان سخن گفت ؟

یا به عبارتی ساده تر جایگاه ادبیات دیجیتال در انعکاس نیاز های مبرم جامعه ی زنان ایران کجاست ؟

 

برای پاسخ به این پرسش و اهمیت این جنسیتِ تازه ی ادبی (gender)  به اتاقی از آن خود اثر ویرجینیا وولف سر می زنیم. وولف در این کتاب گوش زد می کند زنی که می خواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد. در ادامه وولف در اثبات این نظر از استیلای «پروفسور ها» بر چرخه ی سنتی چاپ کتاب اشاره می کند. چرخه ای که به دلیل ماهیت و جایگاه اش بعنوان بخشی از صنعت و تجارت در اختیار قدرت، پول و نفوذ پدر سالار هاست. آن ها که مالک ، سردبیر و هیئت تحریره ی روزنامه ها و مجلات اند و با در اختیار داشتن صنعت چاپ مستقیما بر تولیدات کتاب دست دارند.

 

از این نظارت می توان به نوعی سانسور ناشرین یاد کرد که در جامعه ی ایران نیز اهمیت زیادی دارد. علاوه بر این ، با توجه به سیاست حاکم بر ایران در طی سالیان متمادی  سانسور سیاسی نیز همواره کار را برای نویسندگان بیش از پیش دشوار نموده است.  بسته شدن نشریه زنان در روزهای اخیر نشان از روندی افزاینده دارد که  روز به روز عرصه فعالیت های ادبی و نشر را برای زنان تنگ تر میکند. 

 

وبلاگ‌ نخستين تحقق عملي ِعمومی شدنِ توليد و آفرينش ادبي در تاريخ است.  بدين‌معنا كه هر كس‌ دلش‌ مي‌خواهد جزو توليدكنندگان ادبيات‌ باشد، مي‌تواند از خير ناشر بگذرد و كارش را با کمترین هزینه بر روي وبلاگ خود نشر الكترونيكي دهد و به‌ عالي‌ترين‌ تعامل‌ باخواننده‌ مستقيم‌ خودش‌ در زمان‌ واقعي‌ دست‌ پيدا كند.

این ویژگی ِ یگانه که تنها از طریق ادبیات دیجیتال برای نویسنده فراهم می شود به دلیل عمومیت یا حتی عامیت تاثیر بسیار بیشتری در انعکاس دقیق تر زندگی اجتماعی زنان در این گونه از ادبیات دارد.

  

ادبیات به کار رفته در وبلاگ ها ویژگی های خاصی از قبیل جمله بندی های شکسته ، نثرساده وعامیانه دارد که در بیشتر مواقع حتی بدون ویرایش منتشر می گردد.

این آزادی قبول افتاده در نگارش وبلاگ ها ، کار را برای نویسندگان زن در ایران که زمان کمتری برای تمرکز فکری دارند آسان تر می کند. همان طور که وولف ادبیات داستانی را برای نوشتن در اتاق نشیمن  از سرایش شعر آسان تر می دانست.

 

 
 

فاضل گنجی

 

۱۳۸٦/٩/۳٠

 

 

 

...

تاریک ِ این خانه منم

برعکس هایی که ظاهرن

با این سیاهی ِ پیوسته بر پیشانی و

این تو-رنج

درد می کشم و...

 خنده دارم.

 
 

فاضل گنجی

 

۱۳۸٦/٩/٢٤

 

 

 

تکرار از داستان ِ تو بود

و این عمارتِ آینه

پله های زیر زمین

زن بالا که بیاورد

گودال ِ باغچه و حیاط خانه دل بازنبود

کهنه های روی بند و...

باد 

درپرچم ِسه رنگ

رخت ِ عزای من اند

سبز ، سیاه.

سفید ، سیاه.

سرخ ، سیاه.

این جای خانه را پرده های بسته و کسی که روایت نکرد

سیاه بپوشید! 

دیگ های مس از دست های نا بالغ ِ من سفید

مطبخ و تکه های ِ برهنه از گوشت

روغن خانه بوی لباس های ِ پاره می دهد و مرد

سیاهه ی ساطور ِ کهنه

بر تن ِ من و استخوان ها خرد

خرد می شوم

و پای حوضی از انعکاس ِ کاشی

دو بار

تشت  ِ رخت و ردیف ِ روسپی های ِ خانگی

نعره ی کیفور و این مرغ های دو زرده

دورم زدند و دیوارهای ِ اندرونی مدام

از ملحفه های ِ سفید ، سرخ شد.

گونه های من تر

من بیش تر بزرگ شدم

ایران ورم کرده و تن می دهم ، من

تا تاولی که تا دست می زنم

هی خونابه ی حیض

دست از سرم بر نمی دارد

این دار و این انتظار مدام

سرسام گرفته ام و ...

سر در نمی آورد این دار

هر بار

پایان ِ گریه   بیهوده ی من است.

24/9/86

 

 

 

 

 

 

 

 
 

فاضل گنجی

 

۱۳۸٦/٩/٢۱

 

 

 

لیست دانشجویان دربند و زیر شکنجه در زندان اوین

(به نقل از وبلاگ یدالله رویایی/http://royaee.malakut.org/)

:
مهدی گرایلو - کارشناسی ارشد ژئوفیزیک دانشگاه تهران
نادر احسنی - فارغ التحصیل دانشکده منابع طبیعی دانشگاه مازندران
انوشه آزادبر - علوم اجتماعی دانشگاه تهران
ایلناز جمشیدی - ارتباطات دانشگاه آزاد تهران مرکز
بهروز کریمی زاده - اخراجی دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران
سعید حبیبی - دبیر معزول تشکیلات دفتر تحکیم وحدت
علی سالم - پلی تکنیک
علی کلایی - دانشگاه آزاد
امیر مهرزاد
محسن غمین - دانشگاه پلی تکنیک
یونس میرحسینی - فنی باهنر شیراز
میلاد عمرانی - شهید رجایی
عابد توانچه - دانشجوی اخراجی دانشگاه پلی تکنیک
صدرا پیرحیاتی - دانشگاه شاهد
روزبه صف شکن - کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران
سعید آقام علی - دانشگاه هنر یزد
روزبهان امیری - دانشکده علوم دانشگاه تهران
نسیم سلطان بیگی - دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه
مهسا محبی - دانشگاه شریف
کیوان امیری الیاسی - کارشناسی ارشد دانشگاه شریف
هادی سالاری - دانشگاه رجایی
امیر آقایی - دانشگاه رجایی
فرشید فرهادی آهنگران - دانشگاه رجایی
سعید آقاخانی
اوختای حسینی - دانشگاه آزاد
سروش هاشم پور - چمران اهواز
حامد محمدی - اقتصاد دانشگاه مازندران
آرش پاکزاد - علوم اجتماعی دانشگاه مازندران
میلاد معینی - مردم شناسی دانشگاه مازندران
بهرنگ زندی - مردم شناسی دانشگاه مازندران
حسن معارفی - دانشگاه مازندران
پیمان پیران - زندانی سیاسی سال ۷۸
مجید اشرف نژاد - عمران شهید رجایی

 
 

فاضل گنجی

 


۱۳۸٦/۸/۱٥

 

 

 

درخت بالا می رود از پاهایم

برگشته ام و برعکس روی عکسی که از بالا می افتد می گیرم

گیرم از کنار این دیوار برای رد شدن از خودم کشیده تر شده و من از تو وقتی روبروی هم و این همه دور

این خط های کشیده و مرزهای یک کشور دور افتاده اصلن بیا برگردیم

برگردیم و از تمام  شمعدانی های ریخته  بپرسیم کجا بوده ایم

خوابهایم را دوره می کنم و انگار

دوره ام کرده اند

از ماهی های این وری گرفته تا من

هر چه برگشت و هر چه که هی نمی رود و نرفته تر است انگار

بی خودی حرف می زنم

اگر همان چند سطر قبلی بر گشته بودیم نه من این جا بودم و نه تو برگشته بودی که من این طور خراب گریه هایت بمانم

ماندیم یا برگردیم اصلن

من که از این همه در هم و برهم می ترسم

راستش را که بخواهی از جنگ و رئیس جمهور هم

می پرسم از خودم و وقتی خودم مخاطبم از خودم هم

بعد انگار که هی بلند شده باشم

زیر تمام پتو ها قایم می شوم

پ تو را که جدا کنیم

بی خودی دنبال تو می گردند

خب راستش را که گفتم

منتظر نمان که بغلم کنی

آغوش و کیک زرد          رکیک اند

بوسه و باروت

حالا هی از رسانه بگو

و برای بودریار صفحه ی تسلیت روزنامه های دولتی را send  کن

شاید باور کرد

باور کرده ام

والله...

نه از تو نه از رئیس جمهور

روزنامه های عصر را با قهوه و کیک شکلاتی فردا می خورم

مادرم را

و تو خواهر

حیف شد که به اندازه زنده به گوری

همه وکیلند همان بار اول عقدت می کنند

خیلی زود بزرگ شدم

مثل من تو

سیگار های 14 ساله و صدای بطری های الکل طبی را به گوشواره ات می آیند

گوشی این تلفن هم

خودم را بردار

دار به درد قافیه می خورد

امروز آخرین مهلت است

این صف برای من و توست

البته ما باید آدم های محترمی باشیم  و بعد از خوردن تکه های مساوی  از چشم و زبان

همان طور که با دستمال یک بار مصرف دهانمان را پاک می کنیم عارق بزنیم و ...خب خیلی طبیعی است/ آدم که بالا بیاورد حتمن ربطی به عالم خاکی و این جور کثافت های زمینی ندارد

ربطی به من

باور نمی کنید چرا؟

 دارم مسخره تان می کنم

چرا به هیچ کس بر نمی خورد تا ما زبالایم را تف کند

 

من همین جا مانده ام

بی خودی آویزانم نکن

دار که به درد قافیه می خورد گفتم که

من نه به آسمان می چسبم و نه از سقف این کلیسا سر به هوام

بال های کاغذی را امتحان کرده ام

بعله!

روزی دوبار

و عصر ها فرص مصرف می کنم

مادر می گفت حتمن کنار زن غریبه خوابیده ام و گوشه ی چادرش را هی بی خود  می جوید

نگفت ویار کرده شکم پنجم

پدر برای بار پنجم نه ارضا می شد نه مرد

مردد بود و مرا عاق می کرد

نان خور اضافی بیشتر به درد  جامعه می خورد تا چهار دیواری اجاره ای

راستش را بخواهید وقت هم نمی کنم

رشدش خیلی زیاد شده

روزی دو بار این جوانه های عجیب را از روی شانه هایت بچینی

روزی دو بار افاقه نمی کند

گوش کنید آقایان

حاشا کنم که چه

فرشته؟

اصلن.

با این همه تخم حتمن مرغ می شدم.

 
 

فاضل گنجی

 

۱۳۸٦/۱/٢٦

 

 

 

 

 

 

 

بیوگرافی

حادثه ای که اتفاق افتاد.

  ( نمایشی در سه اپیزود )

 

فاشیسم راه نجات خود را در این می بیند که به  توده ها    نه حق شان را ، بلکه مجالی بدهد برای بیان ِ خود.

( والتر بنیامین نقل از کتاب زیبایی شناسی انتقادی برگردان امید مهرگان )

 

 

1- این خاصیت نوع بشر است که در معرض تحمیق قرار گیرد ، اگر چه در عصر هوشمندی زندگی کند. فرهنگ و هنر در فرآیندی صنعتی همواره در خدمت ِ قدرتِ سرمایه داری است. این فرهنگ ِ فرآورده در سه حوزه ی اقتصاد ، سیاست و اجتماع ، که زندگی ِ توده ها را پوشش می دهند ، رخ می نماید. این سه حوزه ارتباط های پیچیده ای  با هم دارند و به راحتی قابل تفکیک نیستند. اقتصاد ، در معنای زیر بنا همواره تاثیرات خود را بر سیاست به عنوان روبنا می گذارد و برهم کنش این دو است که حوزه های اجتماعی را ایجاد کرده و تغییر می دهد.[1]

هر دولت ایدئولوژیکی جدا از خواست های سرمایه دارانه ، دست به گسترش الگو های موجود در ایدئولوژی خویش می زند . شعار نویسی روی دیوار ها، پلاکارد ها ، تابلو ها و بیلبورد های غیر تجاری ، رسانه های تحت قدرت دولت و کتاب های درسی  جاهایی هستند که می توان سراغ نشانه های این تلاش گسترده را گرفت.[2]

تلویزیون دولتی آکنده از پیام های بازرگانی است. تبلیغاتی که غیر از رسالت بنیادین خود در جذب نظر مخاطب به عنوان مصرف کننده ی بالقوه ، به گسترش فرهنگی می کوشند که دوام ایشان را تضمین می کند.

وقتی مهران مدیری در باغ مظفرش می نشیند و به جای برنامه ی طنز ، سلسله تبلیغات ِ مایع ظرف شویی گلی  و روغن آفتاب گردان تحویل مان می دهد  همان بهتر که قاه قاه بخندیم تا صدای خنده هایش را نشنیده باشیم.

مدیری با زیرکی تمام آن قدر لجام گسیخته این موضوع را به سطح می کشاند که سویه ی انتقادی ، به طنزی بامزه بدل می شود. انتقاد ِ با نمکی که خود در جهت  تثبیت سرمایه داری تکامل یافته برنامه ریزی شده است. ( انتقاد سازنده!! )

تمامی تولیدات رسانه ی جمعی ، خود تبلیغی بی چون و چرایند. تلویزیون دولتی با ساخت سریال های شبانه نه تنها به تبلیغ دوباره ی کالا های خود می پردازد بلکه رسالت آموزشی ِ خود را  بی کم و کاست به انجام می رساند. خانواده ای که آرامش ِکامل را  تنها با این نوع چیدمانِ منزل ، تنها با این محصولات درجه ی یک کارخانجات و تنها با برگزیدن این ایدئولوژی بدست آورده است.

و لا غیر.

ترسی که از این آموزش ِتمام عیار بر روشنفکر ایرانی سایه می افکند شاید همانی باشد که ویرجینیا وولف را از هنر ِآموزنده (didactic)  در ایدئولوژی فاشیستی[3] ، می هراساند.

در جوامع امروزی ، فرهنگ و هنرِ دولتی  فرآورده هایی هستند که در فرآیند ِ تولیدِ فرهنگی ، تولید شده و در تیراژ وسیع در میان توده ها پخش می شوند. توده هایی که به راحتی تحت این آموزش ها قرار گرفته و رفتار ها و واکنش های عادت شده را الگوی ارزشی خود قرار می دهند.

 

2- «دهه ی فجر» نماد پیروزی انقلاب ایران است. جشنی برای پایان یافتن ِ سلطه ی 2500 ساله. این دوران پس گذشت ربع قرن ( 25 سال ) به نماد دیگری نیز مبدل گشته است. نماد «جشنواره ی فرهنگ». جشنواره ی سینما ، تئاتر ، موسیقی و حتی شعر...

این جشن ها و مراسم با حضوری سه جانبه برگزار می گردند : مولدان ِ فرهنگ و هنر ، مصرف کنندگان ( توده ی مردم ) و دولت.

متفاوت از بسیاری از کشور های پیشرفته که عنصر دولت یا غایب است  یا ( حداقل ) نامرئی ، هژمونی (=سلطه) دولت دست ِ برتر و قوی تر  را در طراحی ، برنامه ریزی و اجرای ِ جشنواره های فرهنگی در ایران دارد و میزان شدت و حضور هنرمندان در این مراسم ، به مقتضای شرایط و احوال داخلی و خارجی هر بار تنظیم و برنامه ریزی می شود.[4]

بدین گونه ، صحنه ی اصلی ِ فرهنگ و هنر نه تالار های سینما ، تئاتر ، موسیقی بلکه جایگاه افتتاحیه ها و اختتامیه هاست. آن جا که دولت مردان و مدیران فرهنگی مانیفست نوین فرهنگی ِ دولت را  درباره ی «نقش و کارکرد فرهنگ» به عرض ِ هنرمندان عزیز!! و اصحاب فرهنگ و هنر می رسانند  تا تکلیف در تقویم فرهنگی کذایی و سالی که پیش روست بر همه کس روشن باشد.

مهم نیست  چگونه و با چه زبانی این تکلیف ها ابلاغ می شوند. به بعضی ها سیمرغ می دهند و فیلم بعضی ها به خاطر نمی دانم کدام مشکل ِ تکنیکی از برنامه ی اکران حذف می شود ، بخش ویژه ی جشنواره را به سینمای معنا گرا  یا دفاع از تکنولوژی صلح آمیز هسته ای اختصاص می دهند یا ...

توده ی مردم در این نمایش بزرگ فقط تماشاگرند. نقشی منفعلانه و برنامه ریزی شده که برای حضور پر شکوه و « میلیونی» شان نظرات کارشناسی  کافی جمع آوری شده است.

عملکرد دولت های مختلف  در این دوران متفاوت بوده اما آنچه یکسان است برنامه ی کلانی است که به جشنواره ای شدن ِ فرهنگ منجر شده است. هژمونی ِ دولت بر این فرهنگ و هنر ِ تکلیف شده ، نقش و خاطره ی این هنر را آن قدر به گوش توده می خواند  تا تفوق الزامی ی سیاست بر فرهنگ ملکه ی اذهان شود. در طی این همه جشنواره نه فرهنگ مهم است نه هنر. مهم است که تصمیمات و برنامه ریزی های مدیران فرهنگی دولتی به بهترین نحو به تماشاچیان ابلاغ گردد.

آقای بلخاری عزیز ! با تقلیل عرصه ی فرهنگی  به« تماشا خانه ی فرهنگی»  همچون تقلیل فرهنگ به «صنعتِ فرهنگی»  ما نیز ( بر خلاف ظاهر حق به جانب مان ) با صرف بیت المال به سمت هالیوودی کردن هنر پیش می رویم.

آن قدر سینمای معنای گرا  به تلویزیون خانگی می ریزیم تا سینما بی معنا شود. آن قدر فرهاد از تلویزیون دولتی پخش می کنیم و آن قدر یار دبستانی ، یار دبستانی می کنیم که ...

ما خیلی وقت است که نه دبستان داریم  نه دانشگاه حتی .

 

3- هنر ِدانشجویی شاید کمترین نیاز را به فروش و جذب مخاطب فرهنگی داشته باشد . درست است که برای یک گروه دانشجویی صرف 40000 تومان  هزینه ی چاپ یک شماره نشریه ی مستقل سخت است ولی بدانید مثلا هزینه ی چاپ یک روز ِ روزنامه ی فلان  با تیراژ فلان از تصورتان خارج است.

هنر ِدانشجویی قرار نیست به جذب مخاطب فکر کند. نشریه ی دانشجویی قرار نیست فروش داشته باشد. ( نه دوست عزیز! نه چمدانی در کار است نه دلاری. )  همین ویژگی منحصر به فرد است که هنر دانشجویی را به هنری آوانگارد(=پیش رو) در سرتاسر جهان مبدل کرده است. هنری که بر پایه های خود می ایستد و هنر دیکته شده از بیرون را به نقد و (حتی) سُخره می گیرد.

با ما چه کرده اند؟

پس از حداقل سه سال کار  در کانون های فرهنگی ( از کانون ادبی ِ یک نفره در سال 83 بگیر تا دبیری مجمع ادبی دانشجویان کل کشور ) حالا چه حرفی دارم بزنم؟ از کوچک ترین ساختارهای دولتی فرهنگ در آن کانون یک نفری گرفته تا معاون وزیر در شورای سیاست گذاری مجامع کانون های فرهنگی هنری کشور  با 50000 نفر عضو.

می گویند سال ِ گذشته کانون های دانشگاه ما ( دانشگاه صنعتی شاهرود ) آن قدر خوب کار کرده اند که مدیر فرهنگی ما (مهندس عباس بادپا) ، مدیر برتر کشور شده است. من هم خوشحال شدم. خود من حداقل در نیمی از این دوره دبیر شورای هماهنگی بوده ام. ولی خوب می دانم کاری که مجموعه ی کانون ها در این دوره انجام داد ، چیزی در راستای همان فرهنگِ جشنواره ای بود. نمی خواهم ارزش کار ِ آن دوره را کم کنم. می گویم این عنوان فرصت خوبی حتی برای من بود تا بگویم ما که برترین بودیم  پس ما بقی ...

مدیر فرهنگی ما با بها دادن به طرح های ابتکاری دانشجویان و سعی در تسهیل اجرای آن ها  ، برتر شد. (حداقل کار خودم را که می توانم نقد کنم. اگر قبول داشته باشید که من هم در این بین نقشی داشته ام.) می خواهم بگویم کدام ابتکار ؟ ما هم شب شعر برگزار کردیم که نگویند نکردی. ما هم فیلم پخش کردیم که نگویند نکردی. ما هم تئاتر اجرا بردیم که نگویند نکردی. ( گرچه در ظاهر نمی گفتند.)  خواستیم با همه جا فرق کنیم و کار آموزشی کنیم  که نگویند نکردی. خواستیم انتقاد کنیم که نگویند نکردی.

 نای و نوا برگزار کردیم . بررسی هنر و ادبیات عاشورایی. آمدیم تا هنر عاشورایی را آسیب شناسی کنیم که چه و چه ... تا ببنیم چرا فلان مداح مُعین می خواند و مردم گریه می کنند.  و چرا دیگر کسی به دیدن تعزیه رغبت نمی کند؟ به من حق بدهید که بگویم نشد. محتوا همان حرف های همیشگی بود. آدم های همیشگی. حتی مقالات رسیده ی همیشگی.

حالا بعد از این سه سال و اندی ، وقتی به ساختمان کانون ها می روم ، حرفی برای گفتن ندارم و اگر کسی از من بپرسد چه حسی داری ، می گویم «هیچ حسی!» و به عکس شاملو روی دیوار می خندم .

انگار یادم می افتد که فروغ حجاب ندارد.

فروردین 86

 



[1] - نشریه پستو ( دانشگاه صنعتی شریف ) شماره ی دوم – مقاله ی فرهنگ بازرگانی – ایمان گنجی

[2] - همان – شماره ی سوم – مقاله ی واکاوی تکنولوژی تا تخریب معنا – ایمان گنجی

[3] - نشریه ی بخارا ( ویژه نامه ی ویرجینیا وولف ) – شماره ی56– صفحه ی 126

[4] - روزنامه ی اعتماد ملی – یک شنبه 9 بهمن 84 _ شماره 8 – خسرو طالب زاده ( مدیر کل اسبق چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی)

 
 

فاضل گنجی

 

۱۳۸٥/۱۱/٥

 

 

 

وقتی می رفت

باران بود.

.

وقتی رفت

نه باران بودم

نه زن

نه من.

 
 

فاضل گنجی

 

 
L O G O

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

پيوند
pedramp.persianblog.ir
از عرياني يك تنهائي
فاطمه روشن
غزل پست مدرن
پاینده
تاملات نابهنگام
من دات زن
آریادنه

 
[ منزل | قديما | چاپار ]